درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:




Admin Logo themebox

فهرست

نوشته شده توسط:برکه
چهارشنبه 18 آبان 1390-12:31 ب.ظ

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 20 آذر 1390 03:45 ب.ظ

یحیی

نوشته شده توسط:برکه
سه شنبه 25 بهمن 1390-07:52 ب.ظ

یحیی
علیرضا رحمانی

سرش را کمی بالا گرفت تا صورت پدرش را ببیند بعد با صدایی که به نظرش آرام می‌آمد پرسید:"بابا! چرا امام حسین(ع) رو کشتن؟". صدای سخنران بی وقفه ادامه داشت همه سراپا گوش بودند یا لا اقل اینطور تظاهر می‌کردند.پدرش آرام تر از او گفت:"هیس! آقا داره صحبت می کنه،بلند حرف نزن." آرام تر از پدرش دوباره سوال را تکرار کرد ولی انگار پدر صدایش را نشنید.از جواب گرفتن که نا امید شد سری گرداند و به دیوار های سیاه پوش شده نگاه کرد.چشمش به پرچم بزرگی افتاد که روی آن چیزی نوشته بودند.خواندن بلد نبود ولی می دانست روی پرچم چه نوشته اند، قبلا از پدرش پرسیده بود و جواب گرفته بود :" لبیک یا حسین". دوباره یاد سوالش افتاد و در دلش آن را تکرار کرد:"چرا امام حسین(ع) رو کشتن؟" احساس کرد چیزی به سرش نزدیک می شود. کمی صورتش را چرخاند و پیر مردی را با ریشی بلند دید که سرش را به طرف او می آورد. پیر مرد با صدایی گرم گفت:"خوب بودن خرج داره بابا جون. هرچی بیشتر خوب باشی خرجش هم بیشتره آره بابا جون آره." یعنی این جواب سوالش بود؟! صدای پیر مرد به نظرش بلند بود به دور برش نگاه کرد تا ببیند که مرم به آنها نگاه می کنند با چشم هایشان می‌خواهند ساکت باشند، ولی خبری نبود انگار هیچکس چیزی نشنیده بود و یا لا اقل اینطور تظاهر می‌کردند!

معنای حرف آن شب پیر مرد را نفهمید.نفهمید "خرج دارد" یعنی چه،نفهمید خوب بودن چه ربطی به خرج داشتن دارد،نفهمید پیرمرد که بود ، نفهمید خوب بودن چیست و نفهمید چرا امام حسین(ع) را کشتند.وقتی بزرگتر شد سوال ها در سرش ماندند بعضی هایشان روشنتر شدند و کمی جوابهایشان را فهمید و یا لا اقل اینطور تظاهر کرد!ندانستن دردی است که چاره ای جز دانستن ندارد از جنس درد هایی نیست که بتوان با آن ساخت. باید فهمید تا آرام گرفت اما بعضی اوقات فهمیدن سخت می شود، بسیار سخت آنقدر که انسان را از رسیدن به پاسخش منصرف می کند اما نمی شود، چرا؟ چون ندانستن فقط یک درمان دارد قبلا هم گفتم:دانستن. و اینجاست که انسان در عذابی تمام نشدنی گرفتار می شود و سرگردانی جان را به لب می رساند. شاید به همین خاطر است که خیلی ها به جای یافتن جواب به دنبال ساختن جواب می روند تا به خیال خود ندانستن خود را درمان کنند. غافل از این که حقیقت همان حقیقت می ماند و با بستن چشم ها دنیا تاریک نمی شود!به هر حال او هم برای خود جواب هایی ساخت تا لا اقل تل زمانی که از این هم بزرگتر می شود آرام بگیرد.  باز هم بزرگتر شد آنقدر بزرگ که عازم جایی شد که فکرش را نمی کرد.جایی که تردید ها به یقین بدل می‌شدند،جایی که چشم دل باز می شد و می دید آنچه پیش از این توان دیدنش را نداشت و می‌شنید آنچه گوش دیگران از شنیدنش عاجز بود،جایی که قصه دنیا طور دیگری روایت می شد و انگار زمین دور خورشید دیگری می‌چرخید،جایی که بچه ها در آن یک شبه مرد می‌شدند آنهم نه مردانی از جنس خاک بلکه بزرگ مردانی از جنس افلاک،منتهی با یک شرط، شرطی که اول آسان به نظر می آمد ولی مشکل ها در دل خود پنهان کرده بود. و آن شرط تنها عشق بود، همین.

 میان کانال نشسته بود و تیر هایی که صفیر کشان از بالای سرش رد می شدند را با درماندگی نگاه می کرد.از کودکی تا به حال مزه ترس را زیاد چشیده بود ولی این بار ترس طعم ورنگی دیگر داشت. شاید اولین بار بود که خون گرم کسی دیگر بر لباسش پاشیده می شد، شاید اولین بار بود که مرگ را در چند قدمی اش می دید، شاید اولین بار بود که دوستانش جلوی چشمان لرزانش پرپر می شدند و شاید... نه شاید نه، حتما اولین بار بود که معنی "خرج دارد" را می فهمید. آنها که خوب بودند داشتند خرج خوبیشان را پرداخت می کردند. یکی دست، یکی پا ،یکی تمام وجود و یکی عشق!

صدایی شنید :"یحیی!" کسی او را صدا می زد. سرش را بالا تر گرفت وبه لبه کانال نگاه کرد کسی آنجا ایستاده بود و دستش را به طرف او دراز کرده بود. خواست فریاد بزند که:" بخواب رو زمین!" ولی سکوت میدان جنگ نگذاشت تا چیزی بگوید. صدای تیری بگوش نمی رسید جایی منفجر نمی شد وکسی بر خاک نمی افتاد، کانال کاملا خالی بود انگار نه انگار که تا همین چند لحظه قبل چه غوغایی در اینجا بر پا بوده است کاملا تنها بود لحظه ای احساس کرد این تنهایی از آن غوغای چند لحظه پیش بسار ترسناک تر است انگار همه چیز وهمه کس رهایش کرده بودند انگار خوشید هم در آسمان نبود. تنها در کانال نشسته بود وبه پیر مرد دوران کودکیش که بر لبه کانال ایستاده بود ودستش را به سمت او دراز کرده بود نگاه می کرد.

-"برخیز ای یحیی!برخیز. زمان شک نیست دستم را بگیر، با من بیا"

دستش را گرفت و از کانال بیرون آمد دنبال پیر مرد رفت . در دل صحرا هیچ نبود جز او و پیر مرد وسوال های بیشمارش. راه رفتن باید او را به جایی می رساند پیر مرد باید به او چیزی می گفت سوال ها باید حل می شدند ولی انگار هیچ بایدی در کار نبود.

از دور سیاهی کوچکی دید و وقتی نزدیک تر شد آن سیاهی را دو مرد یافت دو مرد با لباس هایی غریب و بیل هایی در دست وبا تل خاکی در میان. جلوتر رفت یکی ازآن دو نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره به کارش مشغول شد. با بیلی که در دست داشت بر روی تل، خاک می ریخت و آن را بزرگتر می کرد.چیز عجیبی روی تل خاک توجهش را جلب کرد رد خون از لابلای خاک ها به آرامی بیرون می زد و انگار می خواست کل تل را با خون بپوشاند! خواست تا از پیر مرد بپرسد که اینجا چه خبر است ولی از او اثری نبود!

نفسی کوتاه کشید و با صدایی که کمی هم لرزان بود از آن دو مرد پرسید:"اینجا چی کار می کنید، اصلا اینجا کجاست؟"انگار صدایش را نشنیدند یاد کودکی اش افتاد،زمانی که کسی جوابش را نمی داد.به عادت همان دوران کودکی سوالش را دوباره تکرار کرد. یکی از آنها بی آنکه سر بلند کند گفت" اورشلیم جوان"نگاهش که از سوال های بیشمار پر شده بود به طرف آن مرد دیگر برگشت:

" و ما نیز دو گماشته از جانب پادشاه تا بپوشانیم آنچه را خداوند قصد پوشانیدنش ندارد"

-چه چیز را بپوشانید؟

صدای پیر مرد را از پشت سرش شنید.صدای خود پیرمرد بود که می‌پرسید با تعجب خواست تا برگردد ولی پیر مرد را روبروی خود یافت. مرد دیگر در جواب پیرمرد گفت:"آنچه پوشانیدنش سودی به همراه ندارد برای آنکه ظلم روا می دارد. آنچه زیر خاک می رود ولی زیر خاک نمی ماند حتی اگر این تل کوهی شود بلند در برابر ما" مردی که اول پاسخ گفته بود دوباره به سخن آمد:" زیر این تل تاوان عشق به خدا قرار دارد تاوان مومن بودن به او، تاوان خوب بودن! زیر این تل سر یحیی بن زکریا  است، آنکه جرمش فریاد زدن حکم خداوند بود! آری این خاک باید سر او را بپوشاند سر یحیی را"

به تل خاک نگاه کرد، سرخ شده بود سرخی خون بود "... حتی اگر این تل کوهی شود بلند در برابر ما ..."

دستانش را زیر خاک برد گرمی خون را حس کرد و آنها را بر صورتش گذاشت

-"یا یحی خذ الکتاب بقوه"

دستانش را برداشت حالا به جای تل، مردی ایستاده بود که هم نام او بود."یحیی" به او لبخند می زد.در عمق چشمانش آرامشی بی پایان می دید و در آهنگ کلامش صلابتی بی نهایت:"این است تاوان خوب بودن،مردان خدا اینگونه با او معامله می کنند.تو نیز بارخوب بودن را بر دوش می کشی؟"

صدای صفیر گلوله ها دوباره در گوشش می‌پیچید و گرمای میدان جنگ را بر صورتش که حالا از اشک پوشیده شده بود حس می‌کرد.همه توانش را جمع کرد وبا صدایی بلند گفت "لبیک  یا حسین"

و پس از آن صدایی آشنا شنید که می گفت:"سلام علیکم بما صبرتم ..."



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 25 بهمن 1390 08:36 ب.ظ

برگزاری جلسه‌ی نقد داستان

نوشته شده توسط:برکه
پنجشنبه 17 آذر 1390-04:10 ب.ظ

·        اولین جلسه‌ی دوره‌ی آموزشی داستان نویسی برگزار می‌شود.

اولین جلسه‌ از سلسله برنامه‌های  نقد و بررسی داستان‌های اعضای انجمن با حضور استاد احمد شاکری در هفته‌ی آینده برگزار خواهدشد.

هدف این جلسات ارزیابی رشد کیفی آثار اعضای انجمن و خصوصا هنرآموختگان دوره‌ی داستان‌نویسی زمزمه است که در سال تحصیلی گذشته در دانشگاه امام صادق علیه السلام برگزار شد.

این جلسه‌ در روز دوشنبه ساعت 19 تا 21 در تالار امام خمینی رحمه‌الله برگزار می‌شود و حضور همه‌ی ادب‌دوستان و علاقه‌مندان به عرصه‌ی داستان آزاد و موجب امتنان است.

ضمنا ان‌شاءالله در این جلسه داستان‌های جعبه اثر سیدمحمدحسین میرفخرایی و هشتمین واحد اثر سیدطه باقی‌زاده نقد خواهد شد. این دو داستان را می‌توانید در بایین بخوانید!

داستان‌های مربوط به هر جلسه را می‌توانید چندروز زودتر در این پایگاه مطالعه کنید.



تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 آذر 1390 04:16 ب.ظ

هشتمین واحد - سیدطه باقی‌زاده

نوشته شده توسط:برکه
پنجشنبه 17 آذر 1390-04:04 ب.ظ

هشتمین‌واحد

سیدطه باقی‌زاده

 

روز خسته‌ و گرفته‌ای بود و دلم به هیچ‌کاری نمی‌رفت. نمی‌خواستم تکان بخورم، نمی‌خواستم راه‌بروم، نمی‌خواستم نفس بکشم. تلخی تمام کام مرا تسخیر کرده‌بود. داشتم با پای خودم به‌جایی می‌رفتم که هیچ‌وقت حاضرنبودم حتی‌ به‌ آن فکر کنم. دمغ بودم و حالم گرفته‌بود. چرا باید کار من و همسرم به این‌جا می‌کشید؟ به خاطر یک موضوع خنده‌دار؟!

و آن‌روز تلخی فراموش‌نشدنی‌ای برای من بی‌چاره‌ی بدبخت داشت! قطعاً تلخی فراموش‌نشدنی‌ای داشت اگر آن دیدار و آن آشنایی مبارک رخ نمی‌داد. و حالا که رخ داد، چه شگفت‌انگیز تلخی‌ها جایشان را به شیرینی‌ها دادند! آن‌روز دیگر خاطره‌ای ماندنی دارد که هم شیرین است و هم تلخ، و البته شیرینی‌اش به تلخی‌اش می‌چربد!

 


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:- -

جعبه - سیدمحمدحسین میرفخرایی

نوشته شده توسط:برکه
پنجشنبه 17 آذر 1390-04:01 ب.ظ

جعبه

سیدمحمدحسین میرفخرایی

1

ناصر ترمز دستی را میکشد و کلید را میپیچاند. ماشین از نفس میفتد. هیچ دوست ندارم صندلی نرم و هوای گرم ماشین را رها کنم و پا بگذارم روی شلاب اولین برف پاییزی. بخار شیشه را پاک میکنم تا ببینم چه کسی دارد نزدیک میشود. ناصر درب سمت خودش را میبندد. پیاده میشوم. صدای قفل شدن دربها و بوق کوتاهی در کوچه میپیچد.

2

روی یک تابلو با قاب خاتم نوشته شده: "مهندس زرین" و به درب اتاق بغل آویزان شده. از اتاق مهندس صدای موسیقی می آید:

I always needed time on my own
I never thought I'd need you there when I cried
And the days feel like years when I'm alone
And the bed where you lie
Is made up on your side[1]


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 آذر 1390 04:07 ب.ظ

آن‌چه شما خواسته‌اید!

نوشته شده توسط:برکه
پنجشنبه 10 آذر 1390-04:09 ب.ظ

  • گزارش جلسه‌ی اول نقد کتاب

گزارش جلسه‌ی نقد و بررسی کتاب جانستان کابلستان را که با حضور نویسنده در دانشگاه امام صادق علیه السلام برگزار شده‌بود می‌توانید هم اکنون در صفحه‌ی اخبار مشاهده‌ کنید.

ضمنا به خاطر تأخیر در ارسال گزارش صمیمانه پوزش می‌طلبیم!



تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 10 آذر 1390 04:12 ب.ظ

شب

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 6 فروردین 1390-03:17 ق.ظ

شب

علیرضا رحمانی

نور سرد ماه از پشت پرده ها وارد شده بود وفضای اتاق را دیدنی کرده بود . به آرامی بلند شدم و روی تخت نشستم، هوا نه سرد بود نه گرم و شب مثل همیشه سکوت خاص خودش را داشت. نقش های قالی زیر نور ماه انگار به آرامی حرکت می کردند و صدای زمزمه آرامشان به گوش می رسید. از جا برخاستم،به طرف در اتاق رفتم، دستگیره فلزی در کمی سرد شده بود. حس جالبی داشتم انگار چیزی تغیر کرده بود که من از آن بی خبر بودم . می خواستم یک مشت آب به صورتم بزنم برای همین شیرآب را باز کردم . آب که روی دستم ریخت به خود آمدم. آب تنها عنصری است که برای من مرز میان خواب و بیداری را روشن می کند. چشمانم را آهسته باز کردم. نور سرد ماه از پشت پرده ها وارد شده بود وفضای اتاق را دیدنی کرده بود ، هوا نه سرد بود نه گرم و شب مثل همیشه سکوت خاص خودش را داشت. نقش های قالی زیر نور ماه انگار به آرامی حرکت می کردند و صدای زمزمه آرامشان به گوش می رسید. این بار از اتاق خارج نشدم فقط نشستم و فکر کردم. آیا زندگی نیز یک خواب است؟ اولین سوالی که به ذهنم رسید همین بود . اما می دانستم که دیگر خواب نمی بینم . همه وقتی بیدارند تفاوت میان خواب و بیداری را درک می کنند.نیازی به آب نبود این بار واقعا مطمئن بودم.

             



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 6 فروردین 1390 03:26 ق.ظ

لاکردار

نوشته شده توسط:برکه
چهارشنبه 3 فروردین 1390-02:36 ق.ظ

لاکردار...

سید محمد حسین میرفخرایی

لاکردار از دو هفته پیش که این خط و بقیه خطا رو شبانه روزی کردن، می اومد مینشست همین جایی که این آقا نشسته؛ البته دور از جون ایشون؛ میگفتم برو پایین؛ خیر ندیده نمیرفت؛ یه هزاری موچاله درمیاورد میداد بهم میگفت: "امشبو فقط؛ جا ندارم؛ سرده به علی" همچین که راه می افتادم و از تو آینه نگاش میکردما، از هوش رفته بود. یه ده باری که از سر تا ته خطو میرفتم، دیگه شیفتم تموم میشد؛ دمدمای صب میشد. میومدم صداش میکردم که پیاده شه، صب شده. آخر سر یه شب که باز این [...] اومده بود لشش رو انداخته بود رو صندلیا، دیدم حالش خرابه. گفتم لامصبو پیادش کنم برم؛ دلم رضایت نداد گفتم از سرما تلف میشه؛ نگو اینقد کشیده که دیگه سرما و گرما حالیش نیست... دور از جون این جوون رو همین صندلی جون کنده بود. صب که رسیدم ترمینال، اومدم بیدارش کنم یخ یخ بود [...]

یه هفته بود ماشینمو خوابونده بودن به خاطر اون علفی. بالاخره امروز راضی شدن که مفنگی رو من نکشتم. آخه اینم زندگیه؟ نه به خدا! [...] یه!


+گفته های یک راننده اتوبوس خط راه آهن-تجریش بود با تغییرات جزیی...



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 6 فروردین 1390 03:17 ق.ظ

چشمک

نوشته شده توسط:برکه
سه شنبه 2 فروردین 1390-02:04 ق.ظ

چشمک

 حامد ملانوری

مرتب چشمک میزد. خودم را با چیزهای دیگر مشغول کردم، چای نوشیدم، پسته و تخمه شکستم، اما باز چشمک میزد. صدای تلویزین را زیادتر کردم، به تلویزیون خیره شدم اما باز در صفحه تلویزیون میدیدمش که هنوز به من چشمک میزند. رویم را برگرداندم که با مادربزرگم صحبت کنم شاید حواسم پرت شود اما باز داشت چشمک میزد. دیگر کنترل کردن خودم سخت شده بود، دنبال راهی بودم. ناگهان مادربزرگم پا شد که میوه بیاورد. در پوست خودم نمی گنجیدم بالاخره فرصتی پیدا شده بود تا کار را یکسره کنم. اما همین که خواستم به طرفش بروم دیدم دیوار و فرش و حتی تلویزیون با چشمهایشان مرا دنبال میکنند. لحظهای تردید کردم و خجالت کشیدم و به عقب برگشتم اما دستبردار نبود این دفعه عزمم را جزم کردم که کار را تمام کنم. ناگهان صدایی مرا به خودم آورد که بیا بشقابهای میوه را ببر. باز ناموفق بودم. گفتم سریع میروم و برمیگردم کار را یکسره میکنم. بشقابها را برداشتم و به سمت اتاق دویدم. رفتم که به سراغش بروم که صدای مادربزرگم را شنیدم که درست چند ثانیه بعد از من وارد اتاق شد و بلند بلند می گفت که میوه خوب است و باید جزء مصارف اصلی خانواده ها باشد. نشستم و میوه را با حرص پوست میکندم، سعی میکردم توجهی نکنم اما مگر میشد مرتب چشمکهایش بیشتر میشد. سرم پایین بود که نگاهم بهش نیفتد. مادر بزرگم گفت چرا تلویزیون نمیبینی؟ مجبور بودم بهانه ای جور کنم تا مادربزرگم را از اتاق دور کنم. گفتم که دیشب دیر خوابیدم و الآن زود شام بخوریم و بخوابیم. سفره را انداختیم. نگاهم به بشقاب خودم بود وسعی میکردم بالا را نگاه نکنم، اما هر بار که سرم را بالا میآوردم میدیدمش که چشمک میزد. غذا که تمام شد وسایل را جمع کردیم و به آشپزخانه بردیم. مادربزرگم سرگرم شستن ظرفها بود که این فرصت طلایی را غنیمت شمردم تا به هدفم برسم. با طمأنینه ی خاصی به سراغش رفتم اما چیزی را که فکر نمیکردم بر سرم آمد! جعبه شیرینی خالی بود.

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 21 آذر 1390 02:56 ب.ظ

لبخندی با طعم دراژه

نوشته شده توسط:برکه
دوشنبه 27 دی 1389-09:27 ب.ظ

 

                                                  لبخندی با طعم دراژه

سید طه باقی زاده

به دنبال پدر و مادرم می رفتم و ویترین فروشگاه را وارسی می کردم. به سختی هم قد ویترین هایی بودم که در بین آدم بزرگ ها همراهیم می کردند.غرفه های فروشگاه از پوشاک و لوازم التحریر تا مواد غذایی را شامل می شد.

دور و برم شلوغ بود. بزرگ ترها و کوچک تر ها می رفتند و می آمدند . توقف چند دقیقه ای مقابل غرفه مواد غذایی نگاه مرا در اتاقک شیشه ای ویترین حبس کرد. برای پسرکی مثل من، شکلات های خوشمزه و تنقلات رنگارنگ خیلی جلب توجه می کرد. در میان تنوع آنچه می دیدم چهره ی تنها بسته دراژه های شکلاتی داخل ویترین چشم مرا گرفت. همان طور که به آن چشم دوخته بودم چادر مادرم را که در دستم بود کمی تکان دادم. تا آمدم سرم را بچرخانم و خواسته ام را بر زبان جاری کنم، انگشت اشاره پسرک دیگری که همان تنها بسته را به مادرش نشان می داد حواسم را پرت کرد. دست و پایم را کمی گم کردم. سریع میان صحبت کردن مادرم پریدم و با شتاب موضوع را گفتم. مادرم با لبخند سری تکان داد؛ چند لحظه بعد، کمی آن طرف تر چیزی به پدرم گفت و بعد دستی به سرم کشید و به صحبت کردنش با آن زن آشنا ادامه داد. سر و صدای جمعیت خریدار مانع می شد تا بفهمم چه حرف هایی رد و بدل می شود. دوباره پسرک را با چشمانم رصد کردم.

او هم دقیقا بی قراری صاحب شدن همین بسته باقی مانده را با حرکاتش نشان می داد. چند بار پایم را به زمین کوبیدم و درآن سر و صدا و شلوغی، سرم را رو به بالا گرفتم و ......              


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 27 دی 1389 09:40 ب.ظ

یک تغییر ساده

نوشته شده توسط:برکه
جمعه 6 فروردین 1389-12:10 ب.ظ

 

یک تغییر ساده

 

 

از اونایی بود که معتقد بود کتاب غذای روحه. واسه همین اسم کتابفروشیشو گذاشت:

 "کتابخانه غذای روح"

شش ماه بعد ورشکست شد. با خریدار شرط کرد تابلو رو پایین نیاره اونم قبول کرد

کسی که مغازه شو خرید آدم با ذوقی بود .

اسم مغازه رو با کمی تغییرگذاشت :"کبابخانه غذای زوج".

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:- -

دوباره : علم بهتر است یا ثروت

نوشته شده توسط:برکه
جمعه 6 فروردین 1389-01:57 ق.ظ

 

علم بهتر است یا ثروت

دفتر به دست اومد پیش مادرش و گفت : مامان چی بنویسم

مادر گفت: بنویس علم اگه دو کلاس سواد داشتم که وضعم این نبود...

رفت پهلوی عموش و گفت :چی بنویسم؟

عمو گفت : بنویس ثروت . حیف از این همه درس که خوندم....

به پدر بزرکش گفت چی بنویسم آقا جون؟

سری تکون داد و گفت: جوونی



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 6 فروردین 1389 02:31 ق.ظ

من یعنی خودم

نوشته شده توسط:برکه
سه شنبه 3 فروردین 1389-03:30 ق.ظ

 

مرد او را دید . واو هم مرد را.

مرد چیزی نگفت ولی او خیلی چیز ها گفت.

او میگفت و مرد می خندید. مرد هرچه را او می گفت ، باور داشت.

از بلندی و رعنایی اش خبر داد و مرد به خود افتخار کرد.

ازجادوی چشمانش گفت و مرد لبخند زد.

از پریشانی موهایش گفت و مرد باور کرد.

ناگهان چیزی گفت که مرد آشفته شد . می خواست باور نکند اما نمی شد.

خشمگین شد وآئینه را شکست.

آئینه صد تکه شد و صد بار مرد را آشفته کرد.

بشیر خالقی پور

 



تاریخ آخرین ویرایش:- -

آدمها مثل کتابها هستند

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-04:23 ق.ظ

آدمها مثل کتابها هستند 

بعضی از آدم ها جلد زركوب دارند.

بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازك.

بعضی از آدم ها با كاغذ كاهی چاپ می‌شوند و بعضی با كاغذ خارجی.

بعضی از آدم ها ترجمه شده‌اند.

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می‌شوند و بعضی از آدمها فتوكپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می‌شوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته‌اند:

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند،

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.

بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت،

بعضی از آدمها را می‌شود توی جیب گذاشت،

بعضی از آدمها را می‌توان در كیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدم ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی از آدم هایی كه مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند خیلی كودكانه و سطحی هستند.

زنده یاد قیصر امین پور




تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 21 آذر 1390 02:47 ب.ظ

با ولی می مانیم.

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-04:00 ق.ظ


1500  نفر حج را رها کردند و با امام زمانشان راهی کربلا شدند. روز عاشورا 72 نفر مانده بودند.

با ولی بودن شرط نیست با ولی ماندن اصل است.

حسین مطیری



تاریخ آخرین ویرایش:- -

قوانین زندگی

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-03:36 ق.ظ

قوانین زندگی

قانون اول: زندگی را باید لمس کرد.

پاچه­های شلوارم را بالا زدم. کفشهایم را درآوردم. جورابم را در کفشهایم گذاشتم. لب جوی نشستم. آب به سر انگشت پایم می­خورد. آب، یخِ یخ بود. سرما در تنم شروع به دویدن کرد. هر چه پایم به آب نزدیک­تر می­شد، سرما تندتر می­دوید. دل را به دریا زدم و پایم را تا قوزک در آب. دست­هایم را زیر بغلم گذاشتم. خودم را روی دست­هایم مچاله کردم. آدم­ها از کنارم رد می­شدند. آفتاب غروب کرده­بود. همه چپ چپ نگاهم می­کردند. اینقدر چپ چپ نگاهم کردند که فکر کردم نکند واقعا دیوانه شده­ام. دیگر آب سرد نبود. آب از سر پایم به سرعت رد می­شد.

قانون دوم: زندگی را نباید لمس کرد.

  پایم را از آب بیرون آوردم. ساق­های لخت و پاهای برهنه. جوراب پوشیدم. پاچه­هایم را لا به لا باز کردم. کفش­ پوشیدم. یه دور دور خودم چرخیدم. به آدم­های دور و برم یه نگاهی کردم. سر پنجه­هایم یخ زده­بودند. سرما درتنم شروع به دویدن کرد. هر چه بیش­تر راه می­رفتم، سرما تند­تر می­دوید. دل را به دریا زدم و شروع به دویدن کردم. آدم­ها سریعتر از کنارم رد می­شدند. آفتاب غروب کرده­بود. همه چپ چپ نگاهم می­کردند. اینقدر چپ چپ نگاهم کردند که فکر کردم نکند واقعا دیوانه شده­ام. دیگر  سردم نبود. زمین از زیر پایم به سرعت رد می­شد.

میلاد حاجی پروانه

 



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388 03:38 ق.ظ

یک داستانک یا نقد و نق

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-03:32 ق.ظ

 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 

 یک زاهد او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

  

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 


و در پایان:  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برناردشاو

 






تاریخ آخرین ویرایش:- -

قوانین زندگی

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-02:36 ق.ظ

قوانین زندگی

قانون اول: زندگی را باید لمس کرد.

پاچه­های شلوارم را بالا زدم. کفشهایم را درآوردم. جورابم را در کفشهایم گذاشتم. لب جوی نشستم. آب به سر انگشت پایم می­خورد. آب، یخِ یخ بود. سرما در تنم شروع به دویدن کرد. هر چه پایم به آب نزدیک­تر می­شد، سرما تندتر می­دوید. دل را به دریا زدم و پایم را تا قوزک در آب. دست­هایم را زیر بغلم گذاشتم. خودم را روی دست­هایم مچاله کردم. آدم­ها از کنارم رد می­شدند. آفتاب غروب کرده­بود. همه چپ چپ نگاهم می­کردند. اینقدر چپ چپ نگاهم کردند که فکر کردم نکند واقعا دیوانه شده­ام. دیگر آب سرد نبود. آب از سر پایم به سرعت رد می­شد.

قانون دوم: زندگی را نباید لمس کرد.

  پایم را از آب بیرون آوردم. ساق­های لخت و پاهای برهنه. جوراب پوشیدم. پاچه­هایم را لا به لا باز کردم. کفش­ پوشیدم. یه دور دور خودم چرخیدم. به آدم­های دور و برم یه نگاهی کردم. سر پنجه­هایم یخ زده­بودند. سرما درتنم شروع به دویدن کرد. هر چه بیش­تر راه می­رفتم، سرما تند­تر می­دوید. دل را به دریا زدم و شروع به دویدن کردم. آدم­ها سریعتر از کنارم رد می­شدند. آفتاب غروب کرده­بود. همه چپ چپ نگاهم می­کردند. اینقدر چپ چپ نگاهم کردند که فکر کردم نکند واقعا دیوانه شده­ام. دیگر  سردم نبود. زمین از زیر پایم به سرعت رد می­شد.

میلاد حاجی پروانه

 



تاریخ آخرین ویرایش:- -

داستان سریالی "سه برادر"

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 5 دی 1388-02:15 ق.ظ

 

سه برادر

حسین ذوالانواری

پرده اول:

سال ها پیش در گوشه ای از این دنیای پهناور، سه برادر بودند بصیر و صبور، شجاع و پاکباز، یار و یاور امامشان در جنگ صفین و جمل و نهروان، قاری قرآن و رزم آزموده و فداکار...

سی سال شمشیرهایشان آرامش نیام نیافته بود. سی سال از بصره تا صفین، از صفین تا نهروان و از نخیله و کوفه تا کربلا را تجربه کرده بودند.

فرزندان زهیر بن حرث و چهره های آشنای قبیله بنی تغلب. مظلومیت علی را با سلول سلول خویش در هنگامه برخورد با طلحه و زبیر و عایشه دیدند و فریب صفین و جهالت نهروان را دردمندانه و صبورانه در کنار مولایشان امیرالمؤمنین(ع) پشت سر نهادند. صبحگاه خونین نوزدهم رمضان تا غروب غم رنگ شهادت مولا سوگوارانه اشک ریختند و پس از آن همرکاب و جان باخته امام مجتبی(ع) شدند. زخم های بزرگ بر روحشان نشسته بود. تاول هایی درشت از نخیله. روزهای تلخی که میثاق شکنان و دنیاپرستان، زیر انداز از خیام امام مجتبی کشیدند. خنجر بر زانویش نشاندند و غریب و تنها رهایش کردند... و آن سه برادر معنای مظلومیت را آنگونه فهمیده بودند..    

          

        ادامه دارد...


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388 02:27 ق.ظ

اینجا آخر دنیاست...

نوشته شده توسط:برکه
یکشنبه 15 آذر 1388-11:30 ب.ظ

به مناسبت یک برکه

 

اینجا هوا صاف وبارانی است.

اینجا سرود ماهی ها شنیدن دارد.

اینجا همه به فکر خورشیدند

و به یاد مهتاب.

برکه مهتاب را در سینه دارد.

ایجا سنگ زدن به برکه ممنوع نیست

برکه خیالش آسوده است

مهتاب جایی نمی رود.

اینجا همه ی ماهی ها سر و سرّی دارند با برکه

برکه زبان همه را میداند.

برکه ی ما همیشه ی خدا آرام است

و چقدر زلال است.

برکه ی ما بی تلاطم ترین اقیانوس جهان است

اقیانوسی است به وسعت همه ی دلها.

صبح ها گنجشک ها آمد و رفتی دارند دیدنی.

شانه به سر کاکلش را در برکه برانداز میکند و  آراسته می شود.

ماهی ها هر زمان دلشان می گیرد زود باران می بارد

آنگاه سر از آب بیرون می آورند،

تا خیش شوند

و بعد به برکه فخر می فروشند

وبرکه می داند آنها چقدر به او وابسته اند

می داند اگر یک لحظه نباشد ماهی ها از غصه ی او می میرند

راستی ماهی ها خیلی دلشان کوچک است!!

اینجا همه چیز تمام است

نعمت فراوان است

و نقمت فراری.

خنده هایش از ته قلب است

و غصه هایش از جنس دیدن.

غصه ی دیده ها بزرگ تر از ندیده هاست.

اینجا اشک معنای خوبی دارد

دیده ها همیشه طوفانی است

و دل ها ساحل آرامی.

اینجا ماهی ها موج سواری میکنند

لاک پشت ها همه را پشت سر می گذارند

و زاغ از سیاهی خود شرمنده نیست.

هرکس به اینکه خودش است خوشحال است.

اینجا همه چیز برای حنجره آماده ا ست



http://i8.tinypic.com/496ohhv.jpg

و فریاد زدن آزاد است.

اینجا : " یک برکه است"

جایی برای بی صدا فریاد کردن است.




 



تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 15 آذر 1388 11:34 ب.ظ

ماه در برکه ی ما جای خودش را دارد

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 7 آذر 1388-07:24 ب.ظ

به نسیمی همه راه به هم میریزد

کی دل سنگ تورا آه  به هم میریزد

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم میریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

 

آه، یک روز همین آه تو را میگیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد


http://pic3.flodeo.com/photos/3/AE/AG/yonohizenada/475612-3717089.jpg






تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 15 آذر 1388 10:15 ب.ظ

درد نه تنها من ...كه ما همه

نوشته شده توسط:برکه
شنبه 30 آبان 1388-12:47 ق.ظ

درد من حصار برکه نیست


درد من زیستن است


 
 زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا



به ذهن کوچکشان خطور نکرده است



http://i16.tinypic.com/5xr8e46.jpg
 


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 15 آذر 1388 10:14 ب.ظ



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو